هستی میخواد به مدرسه بره

روزای سختی بود هم برای مادرم هم پدرم.
هیچکدوم نمیخواستن باور کنن که یه دختر نابینا بهشون داده شده.
مادرم تا اونجا پیش رفت که سعی کرد پدرمو متقاعد کنه که منو بدن بهزیستی. البته اینو بعدها فهمیدم اما پدرم قبول نکرد.
مادرم به خاطر این حتی قهر کرد و رفت.
هیچکدوم نمیدونستن با یه کودک نابینا چطور باید برخورد کنن.
نمیدونستن اصلا این بچه قابلیت یادگیری داره یا نه و اگه داره چطوری
تا بالاخره مادرم پیگیری کرد و متوجه شد مدارسی هستن مخصوص نابینایان مدارسی که میتونن خوندن و نوشتنو به ما هم یاد بدن.
اینو که شنید شاید امیدوارتر شد.
سعی کرد هرطوری میشه پدرمو متقاعد کنه که از همدان به تهران نقل مکان کنیم.
پدرم راضی نبود, اون موقع تو همدان یه مغازه نسبتا بزرگ داشت.
فکر میکرد من حتی اگه مدرسه هم نرم میتونم رشد کنم. میترسید که این مدارس دروغی بیش نباشن.
خلاصه بعد از دنگ و فنگهای زیاد بعد از قهر و آشتیهای فراوون پد رو مادرم تصمیم گرفتن به تهران نقل مکان کنن.
حالا دیگه هستی کوچولو یعنی من شیش سالم شده بود.
دختری بودم شیطون کمی حاضرجواب نسبتا خیالپرداز
به نظرتون هستی میتونه رشد کنه؟
ادامه داستانو تو پست بعد مرور میکنیم

آغاز هستی

یکی بود یکی نبود
زیر گنبد کبود,
غیر از خدا هیچکس نبود.
چیزایی که میگم قصه نیست واقعیته هر کسی تو دلش هزار تا قصه واقعی داره.
نمیدونم چرا ولی دوست دارم واقعیتهای زندگیمو با شما شریک بشم.
پسری بود به اسم محسن. محسن رها.
محسن 5 تا خواهر و برادر داشت 1 خواهر و 4 تا برادر.
تو یه خانواده مذهبی رشد کرده بود. اونم نه مذهبی معمولی یه خانواده به معنای واقعی خشک مقدس.
پدرش ثروت بیکرانی داشت که از پدرش بهش ارث رسیده بود اهل کار کردن نبود.
از اون آدمایی بود که این ماه میرفت مکه ماه بعد کربلا و ماه بعدش مشهد
هر صبح محسن و برادرهاش و خواهرش با زور و کتک بیدار میشدن برای نماز صبح.
مادرشونم خیلی نمیتونست کاری بکنه.
پدرشون با این که کلی ثروت داشت هیچوقت بهشون پول تو جیبی نمیداد و از اینجا بود که همه پسرها از 13 14 سالگی مشغول به کار شده بودن.
جالب بود که همون حقوقشونم پدرشون ازشون میگرفت.
محسن میگفت اون روزها براش جهنمی بیش نبوده همیشه اینا براش شده مثل یه عقده
هیچوقت محبت پدریرو احساس نکرد.
محسنم مثل بچه های دیگه برای گذروندن زندگی از 14 سالگی کار میکرد
و بعد از اون موقع بود که ترک تحصیل کرد.
پدر و مادرشون براشون مهم نبود درس بچه هاشون پدرشون همین که میدید دارن نمازشونو میخونن براش کافی بود خخ
تا این که بعد از 7 8 سال محسن که حدودا بیست ساله بود تصمیم گرفت ایرانرو ترک کنه تصمیم گرفت بره ژاپن تا سرمایه ای تولید کنه.
اون موقع خیلیارو میفرستادن ژاپن.
محسن هشت سال کار کرده بود حدودا سی ساله بود که برگشت.
تو مراسمی که برای برگشتش گرفته بودن محسن دخترداییشو دید
دختردایی که بعد از 8 سال میدید.
اسمش روشنک بود 16 سالش بود به شدت زیبا و خواستنی.
محسن عاشق شد.
محسن رفت خواستگاری و این ازدواج سر گرفت.
خانواده روشنک اما با خانواده محسن فرق داشت
پدربزرگ روشنک روحانی بود اما نه از اون خشک مقدساش
روشنک و خانوادش آزاد بودن مادر محسن حتی جلوی شوهرش روسری میپوشید اما روشنک حتی جلوی دوستای برادرشم حجاب نمیکرد.
خانواده محسن سنتی بودن و خانواده روشنک متجدد تر.
عروسی مفصلی گرفته شد
و نه ماه بعد از ازدواج

یکی از شبای نه چندان گرم و سرد تابستونی ساعت 11.30 دیقه نصف شب دختر کوچولویی به دنیا اومد که اسمشو هستی گذاشتن.
هستی کوچولورو همه دوست داشتن از طرف مادری اولین نوه بود و حساااابی هواشو داشتن
5 6 ماهش بود که دیدن وقتی با هستی حرف میزنن بهشون نگاه نمیکنه مادربزرگش چندین بار گفت اما هیچکس اهمیت نمیداد تا این که بالاخره شک ها جدیتر شد
تو مراحل اولیه معاینه بودن که دکتر تشخیص نابیناییرو داد
و از اون موقع بود که زندگی هستی محسن و روشنک دگرگون شد
این شروعیه به داستان زندگی من
امیدوارم اگه نقصی توی این نوشته ها میبینین به بزرگی خودتون ببخشین
با آرزوی بهترینها

شروع ماجرا

سلام!
سلامی به گرمای آفتاب به پاکی عشق به سبزی جنگل به استواری کوه و به بلندی آسمون
سلام دوستان اینجارو درست کردم برای آرامش قلب خودم برای حرفایی که یه روزی باید میگفتم اما از بس به کسی نگفتم سنگینیشون رو دلم مونده
اینارو مینویسم که اگه زمانی کسی تو شرایط دیروزهای من بود اشتباهات منو انجام نده
مینویسم تا زمانی که ده سال دیگه اینارو خوندم حسابی به خاطر نگرانیهایی که یه روزی برام مهم بود به خاطر اذیتهایی که شدم به خاطر تموم دغدغه هام حسابی بخندم
خلاصه که این اولین پست منه امیدوارم که بتونم این سایترو فارغ از تموم ذهنهای آلوده و فارغ از کسایی که فقط میان تو سایت که دیگریرو بکوبونن اداره کنم
با آرزوی بهترینها